بررسی عرفان در بودیسم

بررسی عرفان در بودیسم

به نام خد

بررسی عرفان در بودیسم ( و مقایسه ای با نظر سقراط درباره عشق )

عرفان و فلسفه از آغاز تاریخ بشریت دو مسئله مهم در زندگی انسان ها بوده و انسانها همواره در پی سوالهای پی در پی خود بوده اند و برای پیدا کردن پاسخ ، یا از راه تجربی عمل کرده اند و یا از راه پرسش درباره مسائل مختلف ؛ و در جایی که عقل از دادن پاسخ وا می مانده از راه حس و ادراکات حسی به پاسخ رسیده اند که راه اول را فلسفه و راه دوم را عرفان مینامند . یعنی هرگاه انسان از راه پرسش و پاسخ و عقل در پی پاسخ سوالهای بیشمار خود بوده او را فلسفه دانسته اند و هرگاه از راه حس و ادراکات حسی و در حقیقت از دریچه روح به پاسخ خود رسیده آن را عرفان در نظر گرفته اند . البته این در حالی است که خود فلسفه گاه سوالهای بیشماری را در حیطه عرفان مطرح کرده و در پی پاسخ به آنها بر آمده و در اغلب موارد دیده میشود که که فلسفه در نهایت یا به پاسخی روشن نمیرسد و یا به پاسخی که میرسد همها پاسخی است که عرفان به آن رسیده . باید گفت آنچه تحت عنوان عرفان در بودیسم خوانده میشود خود زیر مجموعه ای از فلسفه های شرقی و از آن جمله فیلسوف هندی آچاریا است و شاید به کار بردن لفظ عرفان در بودیسم خود نوعی تناقض در سخن باشد ولی آنچه که باعث میشود از عرفان در بودیسم سخن به میان بیاید نزدیکی اندیشه های فیلسوفانه این حیطه به عرفان است و پس از بررسی متوجه میشویم که آچاریا خود از دریچه عرفان به مسائل می نگرد و نه از دریچه فلسفه .
یکی از مسائلی که در تمامی فلاسفه و تمام عرفا مورد بحث و بررسی قرار گرفته مسئله عشق است و این در حالی است که در طول تاریخ هر کس از زاویه دیدی متفاوت به مسئله نگاه کرده و آن را مورد بررسی قرار داده . ما از دو دیدگاه به این مسئله نگاه خواهیم کرد یکی از دید بودا و دیگری از دید سقراط و علتش هم رسیدن به جوابی یکسان از جانب هر دو است در حالی که بودا عرفانی به مسئله نگاه میکند و سقراط فلسفی .

ابتدا به بررسی مسئله عشق از نظر بودا می پردازیم :

آورده اند که روزی مردی عادی و از مردم کوچه و بازار به حضور عارفی بودایی میآید و از آن عارف میخواهد تا راه رسیدن به خدا را به او نشان دهد . آن عارف نگاهی به آن مرد می اندازد و از او می پرسد که تا به حال عاشق شده است یا نه ؟ آن مرد ناراحت میشود و میگوید که من تجرد اختیار کرده ام و از زنان گریزانم و به آنها نگاه نمیکنم ، عارف نگاه عجیبی کرد و گفت که چکونه است که عاشق زنی نشده ای ؟ مرد گفت : شما عارف بزرگی هستید و چگونه است که از عشق مادی سخن میرانید ؟ عارف به او گفت که کمکی به او نتواند کرد چرا که آن مرد تجربه ای از عشق نداشته است !
از نظر عارف بودایی اگر انسان نتواند از راه تجربه به یک مقوله غیر منطقی برسد آن را درک نخواهد کرد چرا که عشق عبادتی است که توسط طبیعت در اختیار آدمی قرار گرفته و بسیار هم سهل و ساده است . حال چگونه است که کسی که نتوانسته به چنین چیز سهل و ساده ای عشق بورزد بتواند به چیزی فراتر از این برسد ؟ در حقیقت بودا میگوید که زندگی انسان اوجی در حالت مادی دارد و این اوج همان عشق مادی است ، حال عشق به زن و یا هر چیز دیگری و اگر انسان نتواند در مرحله اول به چنین عشقی برسد و نتواند این اوج را به دست آورد به اوجی بالاتر نخواهد رسید . بودا مراقبه و رسیدن به خداوند را مرحله ای بالاتر از عشق می پندارد پس اگر ابتدا عاشق نباشی نمی توانی به مرحله بعد برسی . در مرحله بعد بودا میگوید که عشق همان رسیدن به خداوند است یا به عبارت دیگر عشق همان مرحله مراقبه است . برای مراقبه 112 روش را بر میشمارد ( البته مجال گفتنشان نیست ) ولی میگوید که اگر کسی عاشق واقعی باشد دیگر نیازی به 112 روش مراقبه ندارد ولی عشق واقعی چیست ؟ بودا 3 چیز را نشانه عاشق بودن میشمارد که عبارت اند از یک : اغنای محض ، یعنی به هیچ چیز دیگری نیازی نداشتن دو : اینکه آینده وجود ندارد بدین منظور که عشق در حال است و نه در گذشته یا آینده سه : دیگر وجود نخواهی داشت یعنی دیکر خود نیستی و اگر خود را احساس کنی پس هنوز عاشق نشده ای .
در این حال دیگر با معشوق خود یکی شده ای و این خود مراقبه است و دیگر به 112 راه رسیدن به مراقبه نیازی نیست . بلکه همین عشق دری است که انسان را به مراقبه نزدیک میکند .
بودا میگوید که اگر چیزی غیر از اینها باشد آ« دیگر عشق نخواهد بود ، میتواند بسیار چیزهای دیگری باشد میتواند شهوت یا میل جنسی یا هزاران چیز دیگر باشد . ولی اگر عشق باشد با معشوق خود یکی خواهد شد و تفکر متوقف خواهد شد و بدنها یکی خواهد شد و سکوت حکمران خواهد بود و در این حال است که مرزها خواهد شکست ئ انسان به معبود الهی خواهد رسید . البته این بدین معنی نیست که انسان از طریق انسان دیگری به خداوند میرسد بلکه بدین معنی است که این خود اولین مرحله و دری است برای رسیدن به معبود . و تا مرحله اول که پائین تر از مرحله بعدی است را نتوان تجربه کرد نمیتواند به مرحله بالا تر که همانا رسیدن به معبود است رسید . بودا میخواهد بگوید که ابتدا باید با معشوق یکی شد و چون نظام هستی تماما آفریده خداوند است میتوان خداوند را در هر چیزی نگریست و دید . و آن وقت است که درخت هم معشوق خواهد بود و آب و دریا و همه چیز معشوق خواهند بود و همه اجزای طبیعت درهایی خواهند بود برای رسیدن به معبود .
حال مراحل عشق را مشخص میکند ، اول میگوید عشق یعنی تعهد و اگر کسی بگوید عاشق چیزی است ولی تعهدی به آن نداشته باشد در حقیقت آن را دوست دارد و عاشق نیست ، پس عاشق بودن تعهد است ، اغنا شدن است ، وجود نداشتن است و در هر آن و حال عاشق بودن است . از طرفی دیگر عشق را در هر حالی روحانی میداند و میگوید که عشق معمولی وجود ندارد . پس مراتب عشق را دو حالت میداند یا عشق است و یا عشق نسیت اگر عشق نباشد دوست داشتن است و اگر عشق باشد باید روحانی و مقدس باشد . و اگر روحانی نباشد میتوان گفت علاقه است میل است ولی عشق نیست .
پس فرق گفته بودا با دیگر عرفا در یک چیز است بودا عشق مادی را دری برای رسیدن به عشق واقعی میداند و میگوید گاه همین عشق مادی خود به نوعی عشق واقعی است و دیگر به گوشه نشینی نیست . همچنین بودا عشق را زایشی دوباره می انگارد و میگوید در هنگام عاشقی نفس دیگر کار نمیکند و عقل دیگر تمیز نمیدهد و انسان دچار هرج و مرج درونی میشود و این زمانی است که انسان آماده برای برای نو شدن و زائیده شدن دوباره است و میگوید نگران چیزهایی که از دست میرود نباشید چر ا که اگر خوب بود هیچگاه از بین نمیرفت . ( خود را بباز تا خود را باز بیابی ) با نگاهی به داستان لیلی و مجنون میتوان آنچه بودا میگوید را بررسی کرد ؛ مجنون در مرحله اول عاشق لیلی میشود در حالی که لیلی را هیچ گاه ندیده و پس از گذر از عشقی مادی به عشقی فراتر از آن میرسد ، مجنون با ریگ حرف میزند و درخت هم دم او میشود و میشود گفت که همه چیز برای او لیلی میشود در حقیقت اغنای محض میشود و خود را فراموش میکند و کاری به آینده و گذشته هم ندارد و در هر حالی عاشق است . و خوب او به خدای خویش رسیده است .
حال نگاهی به عشق از دید سقراط می اندازیم :

سقراط میگوید ابتدا بای درباره حقیقت عشق صحبت کرد و دید عشق چگونه چیزی است . آیا عشق زیباست ؟ آیا خوب است ؟ هیچکدام ! چرا که عشق آنچه را که طلب میکند باید غیر از آن باشد که خود دارد . انسان چیزی را طلب میکند که ندارد و اگر چیزی را داشته باشد طلب کردن آن بی معنا خواهد بود . سقراط میگوید که عشق خود طالب زیبایی و خوبی است پس خود فاقد این دو است از طرفی انسان هم طالب عشق است چرا که او را ندارد و پس انسان طالب زیبایی و خوبی است . سپس میگوید که آیا عشق همان خداست ؟ نه چرا که خدا تماما زیبایی و خوبی است پس عشق که خود طالب زیبایی و خوبی است نمیتواند خدا باشد . پس خدا تماما زیبایی خوبی است و انسان به دنبال زیبایی و خوبی ، پس انسان برای رسیدن به آنچه زیبایی و خوبی است باید از راه عشق وارد شود . در حقیقت سالک راه عشق که راه جاویدانی است نخست از راه عشق صورت شروع میکند و اندام های زیبا را طلب میکند آنگاه از عشق صورت های فردی می گذرد و به عشق صورت زیبا و کلی دل میبندد از این مرحله نیز که گذشت به زیباییهای جان دل میبندد و از آنجا به عشق اجتماعات . تا جایی میرسد که پی میبرد زیبایی هر جا که باشد و هر لباسی که داشته باشد یکی است و بیش از یکی نیست . و اینجاست که به همان مراقبه ای که بودا میگوید رسیده است .
تنها تضادی که میان این دو وجود دارد در این است که بودا عشق را همان خدا میداند و میگوید وقتی عشق واقعی بود همان خدا است ولی سقراط میگوید عشق خدا نیست چرا که عشق در پی زیبایی و خوبی است و خدا تماما زیبایی و خوبی است . البته این مسئله باعث نمیشود تا هر دو به نتیجه ای واحد نرسند . در آخر باید گفت حرف و سخن درباره این موضوع بسیار زیاد است و ما عرفان را از دریچه عشق نگاه کردیم و این در حالی است که عرفان بودایی چیزهایی مثل رفتارهای عارفانه در بودا و بسیاری مسائل دیگر را نیز شامل میشود که آوردنشان در اینجا زیاده گویی میبود و سعی شد خلاطه ای از کل منابع موجود آورده شود .

منابع :
تاریخ فلسفه جهان ( جلد اول و هشتم )
زندگی بودا ( آچاریا )
ضیافت ( افلاطون)
زندگی به روش بودا ( آچاریا )

گرد آورنده : محمد محقق تبار

ارسال پاسخ